نمی توانم بنویسم
نمی توانم بنویسم...
من در صدای خسته ات زندگی را تنفس کردم.
صدایم کن
که می خواهم رها کنم مهتاب احساس را در مخمل سیاه صدایت
این لب های خاموشی چه تنهایند
پر از حرفم .پر از واژه .تهی از گفتن
نمی توانم بنویسم...
من در صدای خسته ات زندگی را تنفس کردم.
صدایم کن
که می خواهم رها کنم مهتاب احساس را در مخمل سیاه صدایت
این لب های خاموشی چه تنهایند
پر از حرفم .پر از واژه .تهی از گفتن
دوستان عزیز به دلیل امتحانات تا ۱۰ روز دیگه کرکره رو میکشیم پایین
فعلا بای
هر لحظه فرو میریزد......
چشمانم سیاهی میرود.....
قلم بین انگشتان لرزانم رقص مرگ را مرور میکند.......
دواتم خالیست.....
دفتر خاطراتم به انتها رسیده.......
ورق بزنم ؟؟
اگز برگ آخر باشد !؟
خطوط صفحه چون جاده هایی پیچ در پیچ نگاههای بی فروغ ..
اما مشتاقم را تا افق بدنبال میکشند..
کدامین است جاده ای که مـرا به او میرسا نـــد ؟
بار ها در راه بودم.... در میانه راه ...و شاید بیشتر !...نزدیک رسیدن بودم که
بازگشتم ............... نه
باز گردانده شدم..................اما
تردید ندارم ..... دوباره خواهم رفت.
مگر نه اینست سالها در کتابها خواندیم......
خواستن ..توانستن است.
جاده ... هر لحظه مرا نجوا میکند ....
و من غرق خواستنم ...
هزاران غروب را بر دیوار ماتمکده ام شمارش کرده ام
مگر آخرین عدد چند است ..... که
دیگر دیوار هم جائی برای خط کشیدن ....
نشانم نمی دهد ...!
آهسته از پس دیوار....
صدائی منتظر مرا میخواند .....
باید صدای قلبم.. صدای نفسهایم ....
خاموش شود .....
حالا بهتر میشنوم ....
دفتر خاطراتم به انتها رسیده است....
و....من
تردید ندارم ...........
رقص مرگ را دوباره بر صحنه خواهم برد.......
خواستن........ توانستن است.....
من......... غرق خواستنم
گاهی خيلی سخته...
چی سخته؟ دوری... ،سخته خيلی هم سخته.اصلا گاهی نه هميشه سخته
کمر خم می کنه.کمر ميشکنه...شايد نه که حتما برای آدم
شدن لازمه.نميدونم فقط چرا گاهی اين امتحان انقد طولانی ميشه که...
«سه روزه رفته ای سی روزه حالا
زمستون رفته ای نوروزه حالا
خودت گفتی سر هفته ميايی
شماره کن ببين چند روزه حالا»
اما، تموم ميشه، همه چيز تموم ميشه، همه ی سختيا يه
روزی پر می کشن...روزی که بايد گفت:
«لحظه ی ديدار نزديک است
باز من ديوانه ام مستم
باز ميلرزد دلم دستم
باز گويی در جها ن ديگری هستم »
نميدونم بايد چی گفت.شايد يه تلنگر باشه...
آیا میدانی کسانی که تمام زندگی خود را وقف حمایت از دیگران می کنند خود نیازمند کسی هستند که حمایتشان کند؟
آیا میدانی بر زبان آوردن سه جمله زیر بسیار دشوار است : از صمیم قلب عاشقت هستم . متاسفم و مرا یاری کن. کسانی که این جملات را بر زبان جاری می کنند نیازمند یاری شما هستندو نیز اخساس تاسف یا عشق می کنند همواره آنها را گرامی بدارید چرا که شهامت این را داشته اند و در عمل چنین هستند.
آیا میدانی کسانی که خود را مشغول بر قراری و حفظ ارتباط با دیگران می کنند یا همواره دست یاری دیگران را می فشارند نیازمندند تا شما نیز با آنها ارتباط بر قرار کرده و در کشاکش درد یاریشان کنید؟
آیا میدانی کسانی که لباس قرمز به تن می کنند بیش از دیگران اعتماد به نفس دارند؟
آیا میدانی کسانی که لباس زرد به تن می کنند زیبایی خودشان را می ستایند؟
آیا میدانی کسانی که لباس مشکی به تن می کنند دوست دترند که جلب توجه نکنند ؟
آیا میدانی که کسانی که بیش از همه نیاز مندتان هستند هیچگاه آن را با تو در میان نمی گذارند؟
آیا میدانی بر روی کاغذ آوردن احساسات آسانتر از بیان رودر روی آنهاست؟ اما آیا میدانی بیان رودر روی احساسات از ارزشی دوچندان برخوردار است؟
آیا میدانی آن زمان که بیان جمله ای یا انجام عملی دشوار تر است انجام آن جمله یا عمل بسیار بالا تر از آن چیزی است که میتوانی با پول بخری؟
آیا میدانی که خود در تحقق بخشیدن به رویاهایت توانا هستی؟ رویاهایی همچون عاشق شدن ثروتمند شدن دستیابی به یلامت کاملاگر و تنها اگر به تحققشان ایمان کامل داری اگر حقیقتا از این اصل آگاه بودی از این که چه گارهایی را می توتنستی انجام بدی سخت متحیر میگشتی!
اما همه آنچه را که گفتم باور نداشته باش تا آنکه خودت دست به کار شده و به جد تلاش کنی.
اگر قرار باشد که دنیا ظرف ۲۴ ساعت آینده به پایان برسد تمام خطوط تلفن تالارهلی گفتگو اشغال می شوند و همه شاهد پیام هایی از این قبیل خواهیم بود " از اینکه تورا آزردم سخت پشیمانم " " مرا ببخش " " تو را عاشقانه می پرستم " " مراقب خودت باش " و گاهی اوقات در خلال پیامها جمله ای بس تکان دهنده به چشم می خورد : " همواره به تو عشق می ورزیدم ولی آن را با تو در میان نگذاشتم " !!!!!
امروز که گوی عشق و محبت در زمین تو قرار دارد آن را تقدیم کسانی کن که دوستان راستین تو هستند شاید دیگر فردایی نباشد .
روزگار مربی سختگیریه
سختگیر در درس زندگی
شاگردهای زرنگ در درس زندگی می باختند
یه مدت شاگرد روزگار شدم
میدونستم که اگه زرنگ باشم می بازم ، مثل بقیه
میخواستم برنده باشم
شاگردی تنبل شدم
نمره های بیست از روزگار توی درس زندگیم گرفتم
درس زندگی رو پشت سر گذاشتم
دیگه همه چی تموم شد ، ولی من باخته بودم !!
بچه که بودم آرزو داشتم بزرگ بشم
بزرگ شدم
بزرگ که شدم آرزوم این بود که ای کاش خیلی چیزها رو نمی فهمیدم
دلم میخواست که بچه می موندم تا نفهمم دنیای بزرگترا رو
آرزوم محال بود
یاد گرفتم که یه چیزی هست که محال رو هم ممکن میکنه و اون عشقه
عاشق شدم
الان به آرزوم رسیدم ، دیگه خیلی چیزها رو نمی فهمم ، ولی بچه نیستم !
بر دریچه قلبم نوشتم : ورود هرکس جز تو ممنوع.
به چشمانم آموختم چگونه بنگرد هر آندم که در مشغله نگاهها سر گردانند.
به چشمانم درس پاکی و صداقت را یاد آور شدم هر آندم که در دریای نگاهها ناپاکی و دروغ موج می زند به چشمانم آموختم در زاویه دید هیچکس جز تو نباشد هر آندم که ما بین هزاران چشم اند.

و آن را سریع و برق آسا به سالهای بعد پرواز می دادم
و به روزی می رسیدم که تو در کنارم باشی یعنی با تو باشم
آن وقت کاری می کردم تا پرنده ی عشق آزاد باشد
چون زمان را از روی بالهای او بر می داشتم و آن را به پشت لاک پشتی می نشاندم
تا هر چه می تواند کند کند بگزرد
اما چه سود که ناتوانم از این رویاهای خوب و شیرین
و تنها می توانم تلاش کنم که در گذر همین زمان
این طور که می گذرد من سریعتر حرکت کنم به سوی تو
مدعای عشق بی بلا نبود و چون بلایی رسد رد بلا نبود. عاشق هم آتش است و هم آب هم ظلمتست . هم آفتاب. بی صبری در عشق عذاب جاودانی است. و بی اخلاصی وبال زندگانیست عشق مایه آسودگیست هرچند مایه فرسودگیست. دل عشق همیشه بیدار و دیده ی او گهربار است. محبت او پیوسته با محنت قرین است. عاشق را صد بلا در پیش و هزار در راه. در این راه گزیه یعقوب باید یا ناله ی مجنون یا دل پر درد باید یا ناله ی پر خون.
اینجا تن ضعیف . دل خسته می خرند کس عاشقی به قوت بازو نمی کند
بعد از این شب را بباغ عشق دعوت می کنم
هرچه دارم-هرچه دارم می گذارم مثل نانی با تو قسمت می کنم
می گذارم شب بماند گر تو شب را خواستی می روم با کاروان صبح صحبت می کنم
رشوه خواهم داد خورشید طلایی را
با فریبی کهنه در حرفم سماجت می کنم
بعد از این صدای آرزو را در خود می کشم
یعنی ای همراه حالت را رعایت می کنم
مثل آینه است عشق ما - بعد از این
در حفظ این آینه دقت می کنم
بعضي وقتا خواسته هاي آدم براش اونقدر مهم ميشه که حاضر براش هر قيمتي بپردازه ...
مثلا عاشق یه دختر شده....
اونو مي خواد.....
اما هر چي تلاش مي کنه بش نمي رسه ...
به جائي مي رسه که ميبينه ديگه کسي نمي تونه کمکش بکنه جز خدا ..
مياد مومن ميشه .....
گدا ميشه ....
در خونه ي خدا با حال خاصي زار ميزنه ..
خلاصه يه عارف کاملي ميشه برا خودش و ديگه يه حال و هواي خاصي داره ..
يه مدتي به همين منوال ميگذره .
ميبينه خبري نشد.....
به عشقش نرسيد ..
بازم زار ميزنه ...
خدا رو قسم مي ده که حاجتش رو برآورده کنه......
اما ميبينه که نه مثل اينکه خدا بي خيالش شده ..
انگار هر چي بيشتر داد مي زنه و گريه مي کنه خدا کمتر جوابشو مي ده ...
مياد با خدا قهر مي کنه ...
لجبازي مي کنه ......
مي ره و يه مدتي پشت سرشم نگاه نميکنه ...
ديگه نمياد در خونه ي اوستا کريم ....
هنوزم با خدا قهره ....
ميشينه با خودش خاطراتشو مرور ميکنه ...
کجاها با هم رفتن.......
دعواها ....
قهرها.....
آشتي ها .....
يه دفعه مي بينه که انگار داره اوضاع رديف ميشه ...
خبراي خوب مي شنوه .....
اميدوار ميشه ...
ميبينه که داره جريان ازدواجش رديف ميشه ...
خوشحاله و سرمست ....
ديگه تو پوست خودش نمي گنجه .....
مي خواد از خوشحالي بال در بياره ....
با خودش مي گه :
ايول به خدا ....
با اينکه من باش قهر کردم بازم هوامو داشت و جريانمو رديف کرد ..
يه دو روز ميگذره ...
يه دفعه يه خبر بد مي شنوه ..
دوباره همه چي به هم خورد ....
دوباره نشد ....
دوباره روز از نو روزي از نو ..
مي گه : اه به اين خدا ..
داشت کارم رديف مي شد ..
الکي گفتم خدا بود....
اونم به خودش گرفت و حالمونو گرفت ..
بابا ما اصلا نخوايم خدا رو ببينيم کيو بايد بينيم ...
نخوايم خدا بهمون کار داشته باشه چيکار بايد بکنيم ؟
خلاصه زياد ازين شر و ور ها ميگه ..
به خدا فحش مي ده و ......
اما صد افسوس .....
و هزار افسوس .......
و هزار هزار افسوس.....
اي کاش فقط يه دقيقه ميشست و فکر ميکرد ....
فقط يه دقيقه .....
که چرا خدا داره باهاش اينجوري ميکنه ....
وقتي ميگه خدايا، جوابي نميشنوه...
اما وقتي قهر ميکنه همه ي کاراش رديف ميشه ...
خب اگه اينجوريه همه برن با خدا قهر کنن و حاجت بگيرن ديگه ..
درجوابش ميدوني چي بايد گفت ؟
فقط اينو ميشه گفت که :
هر که در اين بزم مقربتر است جام بلا بيشترش مي دهند....
نمي دونم اما خدا مي گه :
من هرکس رو بيشتر دوست داشته باشم بيشتر مبتلاش ميکنم ...
بيشتر درد بش مي دم تا بياد در خونمو من صداي قشنگ يا الله يا الله اونو بشنوم...
بيشتر رنج بش مي دم تا بياد در خونمو من صداي دلنشين ناله هاش رو بشنوم .....
حالا ممکنه بگي :
ما اگه نخوايم خدا ما رو دوست داشته باشه کيو بايد ببينيم ...
من بت مي گم :
اگر با ديگرانش بود ميلي چرا ظرف مرا بشکست ليلي ...
اينا شعر نيست ...
واقعيته .........
حقيقت عالمه ......
مگه نشنيدي حسين بن علي تو کربلا چي کشيد ..
مگه نشنيدي که حتي شش ماه ي اونو جلو چشماش پرپر کردن ...
حسين اين همه بلا کشيد اما جز رضايت خدا چيزي نخواست ...
وخدا مباهات کرد به حسين و تشکيلاتش ..
و خدا خصوصياتي به حسين داد که به احدي از امامان نداد ..
حتي به جدش رسول الله ....
حتي به باباش علي .....
وحتي به مادرش فاطمه ...
خب اين خصوصيات به چه خاطر بود ؟
مي دوني به چه خاطر بود ؟
فقط به خاطر شدت سختيهاي حسين ....
خدا حسين رو آورد به اين دنيا تا يه درسي به ما بده ....
اون درسم اينه :
نابرده رنج گنج ميسر نمي شود ....
خدا يه حسين فدائي کرد به خاطر اين درس ...
پس تو هم بدون .....
اگه داري سختي مي کشي خدا دوستت داره ....
خدا داره نگات مي کنه ...
خدا داره بت افتخار مي کنه ....
و اگه دوستت نداشت مي گفت :
حاجت اين بنده رو بديد بره که از صداش بدم مياد ...
ديگه نمي خوام صداشو بشنوم ...
هر چه زودتر بش بديد بره ...
پس فکر نکن اگه خدا جوابتو نداد دوستت نداره ..
برعکس...
عاشقته که بت نمي ده ....
و اگر جوابتو داد فکر نکن که دوستت داره....
بيا يه جوري باشيم پيش خدا .....
اونوقته که هر چي بخوايم خدا بمون مي ده ...
مي دوني بايد چه جور بود ؟
من مي گم ....
تا حالا ديدي يه دونه مرده شور رو که داره شخص متوفي رو مي شوره ؟
اگه نديدي برو حتما ببين ...
ما بايد مقابل خدا مثل اون مردهه باشيم تو دست اون مرده شوره ...
تسليمه تسليم .....
بيا به خدا اعتماد کنيم و بذاريم هر کاري که دلش مي خواد با ما بکنه ..
ضرر نمي کني ......
رفاقت با اون خيلي خوبه.....
و بدون اگه دردمندي و دلت پر از غصه ست ....
خدا با تمام وجودش عاشقته و مي خواد که صداتو بشنوه ..
پس تو هم از ته دل صداش بزن .....
از ته دل عاشقش باش
يا حق
ساده ترين وسوسه ي زندگي
گرمي دست پر از عشق تو بود
اه در اين واديه ي دلخستگي
اين دل من زنده به عشق تو بود
سبز شدم از نفس گرم تو
باغ شدم از دل پر شور تو
پرسه زدم با دل پر التهاب
پر ز سحر در شب پر نور تو
من شنيدم از درون قصه ها اخر ليلي و مجنون مرگ است
ليك گفتم به دلم اين عشق است اخر هر عشق پاكي مرگ است
میلاد منجی عالم بشریت را به همه ی شما عزیزان تبریک میگویم
وقتی معلم پرسید: عشق چند بخش است؟
ز ود دستمو بالا بردم و گفتم: یک بخش
ا ما وقتی تورو شناختم فهمیدم عشق سه بخش
آتش دیدن تو
شوق با تو بودن
اندوه بی تو بودن
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال توگشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه که بودم
در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد
باغصد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد
يادم آمد که شبی باز از آن کوجه گذشتيم
پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتی بر لب آن جوی نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
يادم آيد : تو به من گفتی:
-((از اين عشق حذر کن!
آب آينه عشق گذران است
تا فراموش کنی چندی از اين شهر سفر کن))
با تو گفتم:((حذر از عشق؟ ندانم
سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم
نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی من نرميدم نگسستم...))
باز گفتم که:((تو صيادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم نتوانم!))
اشکی از شاخه فرو ريخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگريخت...
اشک در چشم تو لرزيد
ماه بر چشم تو خنديد!
يادم آيد که:دگر از تو جوابی نشنيدم
پای در دامن اندوه کشيدم
نگسستم نرميدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم
نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه کنی ديگر از آن کوچه گذر هم...
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم
گفتم تمام زندگیمو
ناراحت شد و با گریه از من جدا شد
آخه نمیدونست تمام زندگیه من اون بود
تو را سوگند میدهم به داشتن
به داشتن تو که حیات من بدان
بسته است تو را در بند من نیارد
اگر می خواهی برو
اگر می خواهی بمان
آنچه می خواهی باش
دکتر علی شریعتی
چگونه زیستن را به من بیاموز
چگونه مردن را خود خواهم آموخت
دکتر علی شریعتی
خوش ترین درسی که روز اولم آموخت عشق
در دبستان محبت ترک جان و مال بود